خرید بک لینک
هیچ خبری نیس...امروز تو مسیر بوی خاک نم خورده حسابی دل نشین بود...

شاید فردا بعدازظهر زهرا و مامانش بیان خونمون...خداکنه بیاد...

دلم میخواد با یه دوست حرف بزنم...

پ.ن: چ خوب ک نشد...خدایا مرسی نجاتم دادی.

برچسب: روزنوشت مهاجرانی,روز نوشت محمد نوری زاد,روزنوشت,روزنوشته های محمدرضا شعبانعلی,روز نوشته های یک معلم, نویسنده: کامران باقریان تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 18:25

دیقا نمیدونم کار درستی کردم یا نه...

ولی کردم...و پاسخی نیافتم...

ب همون شخص مورد نظر کانادا رفته نوشتم سلام.

خوند...ج نداد...باز الان نوشتم براش ببخشید اشتباه شد معذرت میخوام...

نمیشه فراموشش کرد...چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن:آی ام وری سست اراده!

برچسب: در ایران,در افغانستان,فیلم,در قزوین,ایرانی, نویسنده: کامران باقریان تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 18:25

ساعت 11.58 دیقه براش نوشتم :

راستی کانادا رفتنتون مبارک باشه آقای مهندس.

ساعت 4.58 دیقه نوشت:

سلام شما؟

والان ساعت 5.30 براش نوشتم بیخیال...

چ کنممممممم؟ازش بپرسم سوالی ک خیلی وقته میخواستم بپرسم رو؟

یا...

برچسب: بازی بچه 2 ساله,بازی بچه های 2 ساله,اسباب بازی بچه 2 ساله,بازی بچه داری 2,بازی بچه 2, نویسنده: کامران باقریان تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 18:25

عجیب و غریب (!) شبی بود دیشب... من و سعید... یذره از سعید بگم خوب پسرداییمه و 24سالشه قدشم خ بلنده...بچه خوبیه...خوب دیشب... نمیدونم...خوب بود یا بد...کارم درست بود یا غلط... اما حرفایی با هم زدیم ک در مواقع ممولی نمیگیم ب هم...گف امشب ماله توئه بیخیال...شخص مورد نظر ب قول یکی ا رفقا مریض منظور هم ک منو نشناخت! و خ ناراحت شدم...من شب و روز تو فکرشم و چشاش همش تو ذهنمه...اما اون... پ.ن: واقعا دیه یادم تو را فراموش!

برچسب: یه کاری کردی به قلبم,یه کاری کردی با قلبم,يه كاري كردي به قلبم,یه کاری کردی عاشقت,من با صفر یه کاری, نویسنده: کامران باقریان تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 18:24

این دو روز احساس میکنم دهنم داره صاف میشه راستش! دیروز ینی جمعه آزمون داشتم از 8 تا 12 اومدم خونه ناهار خوردم بعد از 2 تا 8 شب کلاس داشتم امروزم دو تاامتان :شیمی و زبان عیچی دیه تا 2 بیدار بودم تازه زبان هم نخوندم.ولی نیم ساعت باز همون ارتباط با سعید پریشب خواب دیدم داره سیل میاد و آب تا گردن و نزدیکای دهنمم اومده ترسیده بودم اما شنا کردمو خودمو ب یه بلندی رسوندم. تعبیرش میشه اینکه با یه دشمن میجنگم و پیروز میشم... فک کنم این دشمن همون نفسمه... از امروز بگم دیدمش...همون اول گفتم دلم برات تنگ شده بود خ غلیظ گف منممم همینطوورررررر... خوشمان آمد!دیه یذره حرفیدیم فلشمم دادم برام آهنگ بریزه.و رفت... ویه شنبه ی دیه هم تموم شد... جالبه امروز زیاد شوقی برای دیدار نداشتم واین نشونه ی خوبیه! پ.ن:این بیته دیروز تو آزمون بود خوشمان آمد اصن یه هیبتی توشه! پشه و مور و ملخ فی المثل ار عظم شوند همه پیل افکن و اژدردر و سیمرغ شکار...

برچسب: نویسنده: کامران باقریان تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 18:24

چقد دلم میخواد تو این هوای خوب کل راهو پیاده روی کنم.

بی مقصد مشخص...بی درگیری...بی دغدغه ی فکری و بی استرس...

امروز کلا سر کلاس نبودم!ینی بودم اما انگار نبودم!

من در میان و جمع و دلم جای دیگریست!

شاید ساعت دو ب بهانه رفتن خونه مادرجونم برم دیدار...

برم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نمیدونم...

گیج شدم...حتی قدرت تصمیم گیری هم ندارم!

برچسب: نویسنده: کامران باقریان تاريخ: پنجشنبه 6 آبان 1395 ساعت: 5:27

دوستان احساس نمیکنین وارد وب ک میشین یه بویی میاد؟ چی؟؟...آره آره درسته! بوی دماغ سوخته ی این بنده ی سراپا بد شانسی و فلاکته! ینی رسما به معنای واقعی کلمه گ و ه گیجه گرفتم دور فلکه بس ک چرخیدم! ولی....نگم بهتره!بذارین تو درد خودم بسوزم! لابد خواسته خودش بره... هعی...شانسه من دارم؟ نه عایا من از شما میپرسم؟! پ.ن: یه عصر دل انگیز و متفاوت خونه ی مامان طلا با عمه و دخدر عمه ی گرام.

برچسب: بوی دماغ سوخته میاد,بو دماغ سوخته میاد, نویسنده: کامران باقریان تاريخ: پنجشنبه 6 آبان 1395 ساعت: 5:26

اینهمه ما رو کله صب کشوندن مدرسه ک حرفای تکراریه مشاور ها رو بشنویم؟؟؟ واقعا ب نظر من همشون حرفاشون تکراریه. اصن حوصله شونو ندارم... تازه مشاوری رو آوردن مدرسه ک من ساله اول دبیرستان رفتم پیشش و منو یاد خاطرات تلخ سکوت و افسردگیم تو سال اول انداخت... هعی...بیخیالش...فک کردن به اون دوران هیچی رو تغییر نمیده... یه پست هم باید درباره ی اون دورانه خودم بنویسم... بنویسم درباره کسی ک زندگیمو نابود کرد و منو به تباهی کشوند. خیلی طول کشید ک خودمو بازسازی کردم... اینکه باز مامان اینا چی کشیدن تو اون دوران بماند... ولی هنوزم کلی سوال دارم درباره شرایط خودم و اتفاقاتی ک ب

برچسب: نابودگر 5,نابودگر 2,نابودگر 4,نابودگر 3,نابودگر 1,نابودگر اژدها,نابودگر 4 ویکی پدیا,نابودگر terminator genesis 2015,نابودگر 2 روز داوری,نابودگر پیدایش, نویسنده: کامران باقریان تاريخ: پنجشنبه 6 آبان 1395 ساعت: 5:26

آخیش بالاخره بعد از مدت ها رفتم مهمونی... دیشب با مامان رفتیم خونه خاله اشرف...خوب بود نگین بود دایی علی اینا هم بودن...کلی با مژگان عکس گرفتیم. در کل برای اینکه من ازون وضعیته مفتضحه صب در بیام خلی خوب بود. به قول پریا وبت رو با اسمه اون لجن به گند نکش...متعفن نکن... پریا میگف مریم روز به روز داره با اعتماد ب نفس تر و درس خون تر میشه. گف حتی تو سرویسم درس میخونه.بعد گف جوری دیروز از چشاش تعریف کرده ک بش خندیدم! اونم فمیده پریا داره مسخره ش میکنه دیه ساکت شده...اوووف فک میکنه ا دماغ فیل افتاده... خدایا ب هرکی میخوای هر چی بده لطفا اول ظرفیتشو بده...این تا یذره پول دی

برچسب: این داستان ادامه دارد,این داستان واقعیست,این داستان ادامه دارد به انگلیسی,این داستان خیانت,این داستان ماست نگو تموم میشه,این داستان ماست زد بازی,این داستان توئه سوز داره,این داستان تو سوز داره,این داستان ماست,این داستان واقعیت دارد, نویسنده: کامران باقریان تاريخ: پنجشنبه 6 آبان 1395 ساعت: 5:26

اصلا این سردیه دست برای استرسه حرف زدن با اون نیستا...نه..اصلا... به خاطر سرمای هواست فقط...! 6 دیقه من...15 دیقه اون... آخه اول یه سوال پرسیدم گف بذا بت خبر میدم...بعد دوباره اون زنگ زد. گف تونل از مهراد هیدن رو بگیر پیر شدیم ولی بزرگ نه هم خوبه. من درباره خاطراته اون روز کلاس زیست(همون مرده)بش گفدم... اونم یذره حرف زد و همین...ینی حرف خاصی نبود ک بنویسم. گفدم از عشقت چ خبر؟ گف اصن نمیبینمش... و من خوشال شدندی وری! کلمات کلیدی : سیب زمینی غیرتش از من بیشتره!/باید داشته باشم؟/حیثیت / درو وا نکن/ اصن وا کن بیان ......(کلمه ش بده!) دلم خنک شه!/بی نظم/ کوچه علی چپ

برچسب: نویسنده: کامران باقریان تاريخ: پنجشنبه 6 آبان 1395 ساعت: 5:25

از کادویی ک دیروز برا تولد مینا خریدم خلی خوشم میاد شیطونه میگه ورش دارم واس خودم! یه جامدادی رومیزیه ک شبیه این گوسفنده ک کارتونشو نشون میده عس قهوه ای طلاییه...ویولن دسشم طلاییه بقیه جاهاش قهوه ای. پس نویسه :این آهنگه من ازت خاطره دارم علی اصحابی خلی داره تو مخم پخش میشه!دیه داره شورشو درمیاره ها! سرمو بکوبونم ب دیفال عایا؟

برچسب: من کادو تولد میخوام,من کادو تولد میخام,کادو تولد من, نویسنده: کامران باقریان تاريخ: دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت: 23:08

نباید یه اشتباه رو صد دفه تکرار کرد...

منتها من کلا متوجه این قضیه نیستم...

باشد که رستگار شوم...!

پس نویسه ندارد :(:

برچسب: تکرار مکررات بس کن,تکرار مکررات معنی,تکرار مکررات,تکرار مکررات زندگی من,زندگی تکرار مکررات است,تاریخ تکرار مکررات,شعر تکرار مکررات, نویسنده: کامران باقریان تاريخ: دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت: 23:08

_ ساده میاد تو زندگیت...

ساده هم میره...

_ کی ساده میره؟

_ وقتی بفهمه دیوونه وار دوسش داری...

_ اینکه عین نامردیه...

_ باید قبولش کرد...همینه...

پس نویسه : لحظه نابودی اونجاس ک میفمه

دیوونه وار دوسش داری... ):

برچسب: نویسنده: کامران باقریان تاريخ: دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت: 23:08

اه امروزم از 8 صب تا 2.30 کلاس داشتم روزای جمعه هم بیخیالمون نمیشن! اووووووف این دبیر زیسته دیوونه س ها دیوونه ولی عاشقشم! این قسمتو با جنبه هاش بخونن! امروز داش درباره رحم اجاره ای حرف میزد بعد گفت بلاستوسیت رو از مادر اصلی خارج میکنن بعد میزارن تو رحم مادر جایگزین بعد اسپرم رو از مرد خارج میکنن و اونم میزارن تو رحم اجاره ایه بعد سرشو انداخت پایین (مثلا خجالت کشید) تو کلاس راه رف بعد گفت لطفا از من نپرسین دیگه اسپرمو چجوری از بدن مرد خارج میکنن! کلاس رف رو هوا کلا سر کلاس این کرکر خنده س! اینایی ک ردیف جلو هم میشنن یسره دسمالشون میکنه! دستشونو میگیره ، رو ش

برچسب: نویسنده: کامران باقریان تاريخ: دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت: 23:08

آخ ینی من تا واحد زرد میبینم از خوشالی خوشال میشم دیه! امروز دیدم اما خودمو زدم ب ندیدن! رومو برگردوندم. تا اومد با یه لبخند گنده ک احساس کردم الان لبش از هم جر میخوره گف سلام علیکم!گفتم سلام باهات قهرم اس ام اسم رو جواب ندادی گف کدوم اس؟ اصن ندیدم چیزی... هیچی یذره درباره سوالای فیزیک حرف زدیم و بعد باز اون ماشین پرایده با اون پلاک و خیلی زود رفت...سرو تش 5 دیقه ): اومدم خونه عهههه خورشت کرفس!فاجعه س! تا یه ربع ب 5 یه کله خوابیدم. فیزیک خوندم...همین... راسی بالاخره راضی شدم کادوی مینا رو بدم...کلی خوشال شد. پس نویسه : الان رفتم داروخونه بعد تو مسیر ک داشتم میرفتم

برچسب: واحد پول زرد, نویسنده: کامران باقریان تاريخ: دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت: 23:08

تا الان هر چی ضرر کردمو شکست خوردم فقط ب خاطر احساساتم و فکر کردن ب تو بود... دیه نمی خوام ببازم چیزایی رو ک تو این مدت باختم... خدایا...خدایاااااااا صدامو میشنوی؟ میشه کمکم کنی؟ خسته شدم...بریدم...مغزم خسته س... روحم هم همینطور... میشه کمکم کنی این حسه مبهم تموم شه؟ پس نویسه : چ بده حس کنی حتی حالت هم داره از خودت بهم میخوره... خدایا کاری کن فقد فقد ب تو و درسم فک کنم همین... جز فکر تو در سرم همه عین خطاست... پس تر نویسه :مای گاد من پیلیز هلپ می...

برچسب: نویسنده: کامران باقریان تاريخ: دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت: 23:08

بیخیال... امروزم نیومد...احتمالا رف میدون امام. یه اتفاقه جالب : یکی از پسرای فامیل ب اسمه آرمان فک کنم کلاس دهمه ینی کلا ا من کوچیکتره بعد از من خلی خوشش میاد (مثه ایکه دوسم داره)اینو امروز فمیدما! سرفلکه ک رسیدم دیدم دوسته آرمان خیلی داره نیگا نیگا میکنه بعد یذره ک ازم دور شدن یهو بلند گف اینکه قیافش..........(کلمه ش بده عیبه زشته!) بعد آرمانم دنبالش کرد تا وسط خیابون شرو کرد ب زدنش! بعد برگش یه نگاه ملیح ب من کرد و رفت! پ ن: عجب!!!!!!!!! پ تر ن! : میخوام بش زنگ بزنم... بزنم یا نزنم؟؟؟؟؟؟ نه نمیزنم...برای شروعه فراموشی خوبه.

برچسب: نویسنده: کامران باقریان تاريخ: دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت: 23:08

وقتی نماز میخونی و از ته دل با خدات حرف میزنی... وقتی موقه حرف زدن یهو دلت میگیره و زار میزنی در برابرش... حس خوبه سبک بال بودن بهت دست میده...حس میکنی تنها نیستی... و خدا هست...همیشه...فقط ما قدرت درک حضورشو نداریم... خدایا شکرت بابت همه چی...ممنون ک تو زندگیم هیچی برام کم نذاشتی... تو بهترینی... پ.ن : این حسو تجربه کنین...گاهی برای پالایش روح لازمه.

برچسب: حس خوب نماز,حس خوب نماز خواندن, نویسنده: کامران باقریان تاريخ: دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت: 23:07

بش تک زدم... عجیب اینکه روشن بود!((((: بش پیام دادم... جواب داد. بعد گف: یه چیزی بگم خیلییییی حرص بخوری؟ گفتم چی؟ گف ش ندارم خخخخ!(: گفدم این ک طبیعیه! تو هیچوخ نداری! صداش کردم. گف: جووووووونم؟ و من ذوق مرگ شدندی! (((((: کلمات کلیدی :وات د فاااک / دارم / عزیزم/ پ.ن: اووووف چرا نمیشه فراموش؟؟؟ حتی خودمم نمیتونم درک کنم...)):

برچسب: نویسنده: کامران باقریان تاريخ: دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت: 23:07

صفحه بندی